به بهانه ی روز شکوفه ها

روز 29 شهریور ماه 1391 روز کلاس  اولی هاست ، در این میان کلاس اولی های دبستان که اولین روز آموزش رسمی خود را آغاز می کنند ، خیلی مورد توجه قرار می گیرند ، پدر ومادر در خانواده هایی که اهمیت بیشتری می دهند دوربین به دست وارد مدرسه می شوند تا از این اولین روزفرزندشان  عکس وفیلم یادگاری  تهیه نمایند ، به نظر می رسد فرزندشان دوباره متولد شده است و در واقع نیز همین طور است .

برخورد با کودکان در بدو ورود به مدرسه بسیار حساس است ، نحوه ی رفتار اولیا و مربیان و چهره ی مدرسه ی و به طور خلاصه تمامی آنچه که در محیط اطراف وجود دارد اگرچه برای ما بزرگترها اهمیتی ندارد اما برای کلاس اولی ها سیار اهمیت دارد وانگار در و دیوار به آن ها سخن می گوید. بیایید دست به دست هم دیگر بدهیم و روز شکوفه ها را برای آنان روزی پر از خاطره ی خوش نماییم.

خاطره ای از روز اول دبستان

         اولین روز کلاس اول دبستان بود(01/07/1359) به اتفاق برادرم که کلاس سوم بود به مدرسه ی خاقانی ( سنگی) یا همان اسد آبادی رفتیم . همان روز ، مدیر ومعاون وقت با لحنی سر شار از اقتدار نظامی ما را به صف کرده و به مدرسه ای که  بعد ها به هنرستان پروین تبدیل شد آوردند؛ ( البته از آن ساختمان هم اکنون خبری نیست) شور وشوق کودکیم برای دیدن فضای مدرسه و دیدن کلاس اول مضاعف شده ، وارد مدرسه شدیم و در حیاط مدرسه مشغول بازی شدیم در این میان یک کلاس اولی دیگر پیش من آمد و بعد از کمی بازی نمی دانم چرا و بر سر چه مسأله ای دعوایمان شد . در دعوا هم کمی همدیگر را زدیم که ناگاه آن یار دبستانی را بر زمین زدم و صدای گریه وزاریش بلند شد همین امر سبب شد معاون مدرسه  از ماجرا با خبر شود ، من نیز که هوا را ناجور یافتم فرار را برقرار ترجیح دادم و وارد کلاس شدم ، به خیال اینکه معاون من را گم کرده ودیگر پیگیر قضیه نیست ، با آمدن همکلاسی ها به کلاس شور وهیجان در کلاس موج می زد و من شروع به زدن روی میز کردم و خلاصه شلوغ بازاری بود . در همین حین معاون مدرسه وارد کلاس شد و آنچنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که هنوز بعد 32 سال از آن روز و در روز شکوفه ها دردش برایم تداعی می شود . به همین خاطر یادم مانده است که روز کلاس اولی ها  با آنان درست برخورد کنم چون خودم را در همان لباس و اندازه ی آنان می بینم و برای خودم آرزوهایی در سر می پرورم  که اگر بزرگ شدم ...

رحمانی : مدیر آموزشگاه


قضاوت

این حکایت را آقا یاخانمی  به نام عباسی در نظر گاه وبلاگ قرار داده است که به دلیل زیبایی فراوان وداشتن پیام امید بخش در وب قرار دادم ، تا بدینوسیله هم از ایشان سپاسگذاری کرده باشم وهم نظر دیگران را به خواندن حکایت جلب نمایم .

قضاوت**
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
**اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
**مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
**زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
**در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!