پروفسور
(وقتی پروفسور به سفارس استادش انیشتین در لابراتور اپتیک شهر شیکاگوی آمریکا برای تکمیل پروژه و نظریه ی خود مشغول به کار شد ... از زبان کتاب بخوانید(
... دو سه روز از شروع کار محمود در آزمایشگاه نگذشته بود که چشمش به کشویی افتاد ، این کشور در سمت راست میزش بود ، کنجکاوی باعث شد کشوی میز را بیرون بکشد. در آن جا دفترچه ی آبی زیبایی دید فکر کرد دفتری برای چرک نویس است ، آن را برداشت تا استفاده کند ، به محض ورق زدن ، متوجه شد که دفتر چه در واقع دسته چکی است که تمام صفحات آن امضا شده است . بلافاصله دسته چک را پیش رئیس بخش، که پروفسوری سرخ پوست بود برد .
- می خواهم نام فردی را که قبلاً از میز من استفاده می کرده ، بدانم.
مسئول پخش پرسید: « برای چه؟»
- برای این که او دسته چکش را جا گذاشته و از قضا تمام صفحات آن را هم امضا کرده و می دانید که این کار بسیار خطرناکی است و ممکن است باعث سوء استفاده ی دیگران شود.
رئیس بخش که تازه متوجه ی موضوع شده بود،گفت: « آن دسته چک را کسی جا نگذاشته، این دسته چک مال شماست، پژوهش گرانی که در این جا کار تحقیقاتی شان را شروع می کنند حتماً به تجهیزاتی نیاز دارند، این دسته چک برای خریدن چنین وسایلی در اختیارشان گذاشته می شود.»
دکتر حسابی که کاملاً شگفت زده شده بود ، فهمید که پیشرفت توسعه و نوآوری ، بی جهت به دست نمی آید ، مدتی بعد ، رئیس بخش به او گفت : « چهره تان نسبت به روز اولی که به این جا آمدید، تغییر کرده وشبیه افراد آرزومند شده اید. آیا خواسته ی به خصوصی دارید؟»
او ابتدا انکار کرد اما به اصرار رئیس بخش، سرانجام به زبان آورد.
- راستش آرزویی دارم ولی گفتنی نیست چون بیشتر به خیال شبیه است.من برای انجام دادن آزمایش خودم واندازه گیری بهتر زاویه ی شکست ذره در کنار ماده ، نیاز به شمش طلایی به طول 25 سانتی متر و عرض تقریباً 4 و بلندی 5 سانتی متر دارم . عیار آن هم باید حدود 24 باشد .
رئیس بخش چیزی نگفت . محمود از او خداحافظی کرد. فردای آن روز وقتی وارد آزمایشگاه شد . با کمال ناباوری متوجه شمش طلایی روی میز خود شد، به همراه یک یادداشت محبت آمیز از رئیس آزمایشگاه، محمود ...
حتماً این کتاب را بخوانید.

بخواهد خانه اش را آباد کند باید در ویرانی مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابی